A Time For Us
"Today Is The First Day Of Your Future"
زنده بمون! شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو. .. نرمش کن. بدو. کم غذا بخور. زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن. هر چند وقت یک بار نقاشی بکش. در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن. سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن. بستنی قیفی بخور. به کوچکتر ها سلام کن. شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس. زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش. به دوست های قدیمیت تلفن بزن. شنا کن. هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن. خواب ببین. چای بخور و برای دیگران چای دم کن. جوراب های رنگی بپوش. مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس. به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن. دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن. به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن. قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین. از خواب های بد بپر و آب بخور. به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور. کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده. خواب هات رو تعریف نکن. خواب هات رو بنویس بخند. چشم هات رو روی هم بگذار. شیرینی بخر. با بچه ها توپ بازی کن. برای خودت برنامه بریز. قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش. خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن! برای خودت دعا کن که آرام باشی. وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی. تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد. برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛ آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد. برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری. برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی. برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛ چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است. ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی. برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است. برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی. چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است. هیچ وقت خودت را به مردن نزن! برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد! برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی. باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد. بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت. تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند. برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند. برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد. هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند. دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!! اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛ آن وقت صدایش کن؛ به نام صدایش کن؛ او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟! تو صریح و ساده و رک بگو. هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند. شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت... تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و ... عشق... بدهد. آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!! دیگران را فراموش نکن گر بود اختیار جهانی به دست من می ریختم تمام جهان را به پای تو بگو بگو تمام تو مال من است دلم می خواهد حسادت کنم به خودم... جهنـــــمـی بـپـــا میــــکنــد دلــــــــم وقـــــتـی شـــــــعری بیــــــاید و تــــو میــــــان آن نبــــاشــــی شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ اگر تو معنی پر پر زدن ندانستی پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ قرار هر دو ما بر مدار ماندن بود ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ نه سلامم نه علیکم نه سمائم نه زمینم نه حقیرم تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آی تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی و گلِ وصل بـچیـنی می خورد بر بام خانه خانه ام کو ؟ خانه ات کو ؟ آن دل دیوانه ات کو ؟ روزهای کودکی کو ؟ فصل خوب کودکی کو ؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین ؟ خوب و شیرین پس چه شد دیگر کجا رفت خاطرات خوب ورنگین ؟ در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست ؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران ، باز باران می خورد بر بام خانه بی ترانه ، بی بهانه شاید هم گم کرده خانه (شاعر نامعلوم) از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پائیز ای مسافر خاک آلود در دامنت چه چیز نهان داری ؟ جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟ جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پائیز ای سرود خیال انگیز پائیز ای ترانه محنت بار پائیز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار ناگهان عشق به سراغم می آيد
و مرا بر روی زمین بی حفاظ می يابد هیچ جایی برای پنهان شدن
نیست هیچ راهی برای فرار گویی بازگشتی در کار نیست چگونه میشود مآوایی یافت
از این هیمه های ویرانگر مرا دریاب زیرا تو تنها مآوایی برای
آسایش برای نجات برای زیستن و برای عشق مرا دریاب مرا دریاب شاید پرنده بود که نالید یا باد در میان درختان یا من که در برابر بن بست قلب خود همچون موجی از تاسف و شرم بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست آن دو سرزنش تلخ و دراز بسوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل میروند و یکصدا در آن افق سرد فریاد میزنند: " خداحافظ " به شب نگریستم ،مهتاب ریشخندم کرد به ستاره ها چشم دوختم ،آسمان مرا به سخره گرفت اما اما وقتی به تو خیره شدم دنیا سکوت کرد... آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه هر روز با خود مي گويم كه تو باز خواهي گشت هزار بار مي نويسم و هزار بار مي خوانم كه باز خواهي گشت آري اين هزاران حكايت از آن دارد كه " تو باز خواهي گشت " گوش کن؛ نی لبک دوران غم مرا ،غمگین تر از افسانه مجنون می نوازد، هم آواز شو با این دل تنها، همراهش باش کنون که طراوت و خاکستر هم پیاله گشته اند مهر را از ايام دور به ودیعه گیر و از بر من، خوان سرمستی بیارآی. من نمک گیر عشق توام بیا و به نگاهی نوازشم کن گرعطش خاموش من فریاد تو را می طلبد؛ بخوان مرا. نه به واسطه نسیم، خودسرانه و گستاخ وار صدایم کن. مرا به تعبیر رویا های صادقانه و پاک رقم زن بمان با من؛ با من بمان. بگذار مهمانسرای قلب تو گهواره قرار من گردد بگذار آوای تعلق خاطرت لالایی خوابهای نداشته ام باشد مرا رها کن از همه کابوس های بی کسي بگذار همه کس ام در وجود تو معنی یابد کنون که تنهایی پیله گشته و مرا پروانه بودن آرزو من آرزوی پرواز دارم کوچ بهاره نزدیک است تا پر نگشوده ام مدارایم کن همه با هم ‚ همه با هم یکریز تا سپیده دم فریاد زدند ماه، ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید تا دهن بستهام از نوش لبان میبرم آزار من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار تا بهار است دری از قفس من نگشاید وقتی این در بگشاید كه گلی نیست به گلزار هرگز این دور گل و لاله نمیخواستم از بخت كه حریفان همه زار از من و من از همه بیزار هر دم از سینه این خاك دلی زار بنالد كه گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم كه به یك خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید كه خزان بیند و آشفتن گلهای چمنزار شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل بگذارید بگرید بههوای گل خود زار
تا به این غایت مروت بی وفایی
اینهمه
جسم و جانم را زهم پیوند
بگسستی بس است
با ضعیفی همچو من زورآزمایی
اینهمه
استخوانم سوده شد از روی
خویشم شرم باد
بر زمین از آرزو رخساره
سایی اینهمه
هر که بود از وصل شد دلگیر
و هجر ما همان
نیست ما را طاقت و تاب
جدایی اینهمه
وحشی این دریوزهی دیدار
دولت تا به کی
عرض خود بردی چه وضعست این
گدایی اینهم
| Design By : Night Skin |


