
شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
هواخواه توام جانا و مي دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را بپا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبندست
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانانست
مبادا این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ایدل مگر وقتیکه درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ
مگر تا حلقه اقبال نا ممکن نجنبانی
کاش چون پائیز بودم ...
کاش چون پائیز ،خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد
وه... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز
شاعری در چشم من می خواند ،شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تایستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم...
در منی و این همه از من جدا
با منی و و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بیقرار و بی تو بیقرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توآم بهر کجا روی
سر نهاده لم به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش بجای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو...
در توآورم پناه
موج وحشتم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد!!!
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه...مگر به خواب ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند...بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
فروغ فرخزاد
تنها یک روز در سرار حیات کافیست
نگاه از گذشته بر گیر و بر آن غبطه مخور
چرا که از دست رفته است .
در غم آینده نیز مباش
چرا که هنوز فرا نرسیده است .
زندگی را در همین لحظه بگذران
و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد .
Ida Scott Taylor
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن رویاهایش
در عظمت عشقش
در والائی ارزشهایش
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است .
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی شأن افكارش
در ارزش تجسم یافته اش
در چشمه هائی که روحش از آنها سیراب می گردد
و در بینشی که بدان دست یافته ، نهفته است .
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی شأن حقیقی که بر لبان جاری می سازد
در یاری و مساعدتی که بذل می کند
در مقصدی که می جوید
و در چگونه زیستن او نهفته است .
C.F.Flynn
بی تو، مهتاب شبی ،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم ،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من ، همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
" از این عشق حذر کن !!!
لحظه ای چند به این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم :"حذر از عشق؟!!
ندانم
سفر از پیش تو؟!!
نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من ،نه رمیدم ،نه گسستم "
باز گفتم که :" تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم "
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم ، نه رمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
